تبليغاتX
شما هم شعر مذهبی

بگو به چرخ كه دست از خلاف بردارد

وگرنه تيغ به عزم مصاف بردارد

به‌رغم پردگيان‌، ذوالفقار سرزده است

بگو به تيغ كه سر از غلاف بردارد 

به اين زمين كه به خورشيد سر سپرده بگو

كه دل از اين حرم و اين طواف بردارد

به هدهدي كه علي‌(ع) را و كعبه را دريافت

بگو كه دست ز سيمرغ و قاف بردارد

به پاس «فزت و رب» ي كه گفته خواهد شد!

بگو به كعبه كه اينك شكاف بردارد


                                                    لیله کوهی
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:40  توسط لیله کوهی  | 
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است

یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:5  توسط لیله کوهی  | 

من کیستم حقیقت حق را خزانه ام

 بیرون ز مرز فکر و خیال و فسانه ام

بنیانگذار مذهب و مسندنشین علم

فیض مدام فلسفه عارفانه ام

سبط نبى و پور على، نجل فاطمه

 الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام

آئینه دار نهضت سرخ حسینى ام

 چون عابدین به نخل عبادت جوانه ام

بحرالعلوم باب من است و سخا و جود

 یک قطره اى بود ز یم بیکرانه ام

استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول

 پرچم فراز علم به قاف زمانه ام

با این همه جلال در این جوّ قیرگون

 محصور کرده خصم ستم پیشه خانه ام

از یورش شبانه ابن الرّبیع پست

 آید به ناله سنگ ز سوز شبانه ام

لرزد به سان بید تن اهل بیت من

 تا مى کشد ز خانه برون وحشیانه ام

آن بى حیا سواره و من با تن ضعیف

 پاى پیاده در پى اسبش روانه ام

تندى کند که تند برو در بر امیر

 کندى اگر کنم بزند تازیانه ام

آنان که سوختند دَرِ خانه على

 آتش زدند از ره کین درب خانه ام

                                                       (ژولیده اصفهانى)

ز هر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت

 

دل مرا که بسی بود خون، نشانه گرفت

 

چو جد خویش علی سالها به خانه نشاند

 

ز دیده ام همه شب اشک دانه دانه گرفت

 

هنوز خانه زهرا نرفته بود زیاد

 

که آتش از درو دیوار من زبانه گرفت

 

سپاه کفر به کاشانه ام هجوم آورد

 

مرا به زمزمه و ناله شبانه گرفت

 

زباغ فاطمه صیاد، مرغ سوخته را

 

دل شب آمد و در کنج آشیانه گرفت

 

سر برهنه و پای پیاده برد مرا

 

پی اذیت من بارها بهانه گرفت

 

هنوز خستگی راه بود در بدنم

 

که خصم تیغ به قتلم در آن میانه گرفت

 

هزار شکرکه زهر جفا نجاتم داد

 

مرا به موج غم از مردم زمانه گرفت

 

چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول

 

که گه به زهر جفا گه به تازیانه گرفت

 

                                          غلامرضا سازگار


دلم هواى بقیع دارد و غم صادق

عزا گرفته دل من ز ماتم صادق

دوباره بیرق مشکى به دست دل گیرم

زنم به سینه که آمد محرم صادق

سلام من به بقیع و به تربت صادق

سلام من به مدینه به غربت صادق

سلام من به مدینه به آستان بقیع

سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

سلام من به مزار معطّر صادق

که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع

سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع

ز غربتش چه بگویم که سینه‏ها خون است

براى صادق زهرا مدینه محزون است

دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت

که ذکر غربت لیلى حدیث مجنون است

همان که غربتش از قبر خاکى‏اش پیداست

امام صادق شیعه سلاله زهراست

ز بس که کینه و غربت به هم موافق شد

هدف به تیر جسارت امام صادق شد

همان که فاطمه را بین کوچه زد گویا

ز کینه قاتل این پیرمرد عاشق شد

امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

براى فاطمه از بى کسى سخن مى‏گفت

براى مادرش از غربت وطن مى‏گفت

به خاک حجره‏اش از سوز سینه مى‏غلطید

پسر به مادر خود از کتک زدن مى‏گفت

از آن شبى که زد او را ز کینه اِبْن‏ربیع

دوانده در پى‏اش اندر مدینه ابن‏ربیع

فضاى شهر مدینه بیاد او تار است

هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است

هنور مى‏کشد او را عدو به دنبالش

هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است

هنوز تلخى کامش به حسرت شهدى است

هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است

سایت شیعتی

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک زگریه می مردند

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

                                    سروده علی اکبر لطیفیان


اگر چه عاشقی نالایقم من

مرید محض قال الصادقم من

دل ما لایق هر برتری شد

چو دینش دین حق جعفری شد

چو گویم ذکر اهل بیت مولا

شود دلشاد از من قلب زهرا

نمایم شادی قلبش مکرر

چو گویم از رئیس شیعه جعفر

ز شهری می گذشت آن بی قرینه

میان مکه و شهر مدینه

میان کوچه ها آن ماه می رفت

عجب مانند حیدر راه می رفت

زمین زیر قدومش مفتخر بود

زمان غرق گل خیر البشر بود

به دور شمس رویش همچو اختر

همه اصحاب و شاگردان جعفر

ملائک جملگی در بین راهش

همه در التماس یک نگاهش

رسد آن معدن نور و تجلی

میان راه در کویی به طفلی

به کوچه کودک خرد سیه روی

به بازی بود با بازیچه ی گوی

به سوی طفل عاشق گشت راهی

به رخسارش نمود از دل نگاهی

گرفت از دست طفل آن گوی کوچک

تعجب کرد از این کار کودک

نگاهی کرد بر رخسار صادق

چو بلبل خیره شد او بر شقایق

گل زهرا سوالی کرد از او

الا ای نونهال پاک بر گو

عزیزم بیشتر از والدینت

ز که داری به قلب خود محبت

جواب آمد سوالت قلب من برد

به زخمم باز هم اینک نمک خورد

منم دلداده ی یار غریبی

که از او نیست چشمم را نصیبی

دلم را برده و دلتنگ هستم

ز بوی باده‌اش از دور مستم

همیشه گفته ام هرشب به مادر

بگو قصه مرا از وصف جعفر

اگر چه گفته ام هر شب به بابا

ببر طفلت به سوی پور زهرا

ولی داغش نهان دارم به سینه

نبرده او  مرا سوی مدینه

چو بشنید این سخن از طفل عاشق

ز دیده ژاله جاری کرد صادق

درون جام کودک پر عسل کرد

ز رافت طفل کوچک را بغل کرد

بفرمود او به یارانش پیامی

بدین مضمون بفرموده کلامی

که آیا غیر حب ،دین پایه دارد

به غیر عشق بر سر سایه دارد

بله در مکتب و دین ولایت

محبت هست مصداق شهادت



آن طائر بهشتی تنها در آشیانه

چون شمع در دل شب می سوخت عاشقانه

سوزش شرار سینه ذکرش ترانه ی لب

آهش به اوج افلاک اشکش به رخ روانه

کی دیده زاهدی را وقت عبادت شب

با دست بسته دشمن بیرون کشد زخانه

او با کهولت سن با قامت خمیده

این با قساوت قلب در دست تازیانه

آن زاده ی پیمبر ارثیه اش ز حیدر

این بود کز سرایش آتش کشد زبانه

هر چند خانه اش سوخت از دود و شعله افروخت

دیگر نخورد یارش سیلی در آستانه

آن عزت رفیعش آن غریت بقیعش

جز تل خاک نبود از قبر او نشانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:0  توسط لیله کوهی  | 

آن خالقی که بر تن بی روح جان دهد 

مهر تو، رایگان، به دل خاکیان دهد

شخصی کریم، جود بلا  شرط می کند

آری، خدا هر آنچه دهد، رایگان دهد

هر نعمتی که داد خدا، بی سوال داد

وصل تو را، که خواسته ام، بی گمان دهد

از خلقت تو، خواست خداوند لامکان  

ما را کنار رحمت عامش مکان دهد

گر جان دهم، به یک نگهت، سود با من است

کالای خویش را، که بدین حد گران دهد؟

بی امتحان مرا به غلامی قبول کن

رسوا شوم، اگر دل من امتحان دهد

دارم امید، لطف تو گیرد چو دست من

دامان پر ز گرد گناهم تکان دهد

می خواست گر خدای نبخشد گناه ما

ما را چرا امام چنین مهربان دهد؟

آن پرچمی که بر سر بام حریم توست

راه بهشت را به محبان نشان دهد

قلب (حسان) به یاد تو از غصه فارغ است

در انتظار این که به پای تو جان دهد

روز جزا که در صف قرآن و عترتیم

ما را امام ثامن ضامن امان دهد

حبیب چایچیان" حسان "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:56  توسط لیله کوهی  | 
بانوی جهان که جان او در طوس است

خورشید کنار مرقدش فانوس است

این قدر بگویم که قم از مقدم او

دریاست که پیوسته به اقیانوس است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 8:22  توسط لیله کوهی  | 

امشب دل من هوس كرد شعري بگويد برايت

تا مثل آهوي وحشي فردا بيفتد به پايت

آيا مرا مي‌شناسي؟! شايد به خاطر نداري

ديوانه‌اي را كه گم شد در بين ديوانه‌هايت

شايد مرا ديده باشي وقتي كه باران آتش

مي‌ريخت بر گونه‌هايم در زير چتر عبايت

مولاي من! من همانم كآن‌شب به دادم رسيدي

وقتي كه آتش گرفتم در مرقد باصفايت

باور كن امشب گدايت حاجت به چيزي ندارد

تنها نگاهي بيفكن تا او بميرد برايت

ديشب شنيدم كه يك دشت گل‌هاي پرپر شكفتند

با تند‌بادي كه پيچيد در كنج بستان‌سرايت

بگذار من تا قيامت بر غربت تو بگريم

پايان ندارد غريبي! اي جان عالم فدايت

اي شمع آيا مرا هم با شعله‌اي مي‌گدازي‌؟

تا بي‌محابا بسوزم، مانند پروانه‌هايت

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 19:34  توسط لیله کوهی  | 

پسر فاطمه(س) امشب دل من توفاني‌‌ست

قصّة رنج من و غربت تو طولاني‌‌ست

اشك من با مژة صبر، تلاقي دارد

چشم بر بادة پي‌در‌پي ساقي دارد

بادة عشقِ مرا تلخ به ساغر كردند

زانچه با سلسلة پاك پيمبر (ص) كردند

به خدا باغ رسالت چه قدر گل مي‌داد

گر دل اهل ولا بوي تحمّل مي‌داد

با درِ باغ چه كردند خدا مي‌داند

زغن و زاغ چه كردند، خدا مي‌داند

باغبان را چه‌قدر خون به جگر آوردند

بس كه خون بر مژة اهل نظر آوردند

قصّة اهل نظر قصّة چشم ساقي‌‌ست

قصّة سوختن و ساختن و‌مشتاقي‌‌ست

قصّة اهل نظر قصّة شمع‌سحر است

قصّة اهل نظر، قصّة خون‌ جگر است

قصّة اهل نظر، يعني ديدار بقيع

گرية سوخته‌اي در پس ديوار بقيع

پسر فاطمه(س) امشب دل من توفاني‌‌ست

قصّة رنج من و غربت تو طولاني‌‌ست

در غم رجعت تابوت تو از آن خانه

دل عباس (س) تو را شمع سحر پروانه

تيرها را كه به سوي تو رها مي‌كردند

بند از بند حسين (ع) تو جدا مي‌كردند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 19:32  توسط لیله کوهی  | 

من و داغ غمی سنگین چهل روز

چه ها بر من گذشته این چهل روز

چهل روز است هجران من و تو

که هر روزش مرا چندین چهل روز

مرا جز ضربه های تازیانه

نداده هیچ کس تسکین چهل روز

اسارت ، طعن دشمن ، تهمت دوست

نصیب عترت یاسین چهل روز

در این غم خوب می دانی که باید

چه رنجی برده باشم این چهل روز

تو و رأسی پر از خاکستر و زخم

من و پیشانی خونین چهل روز

من و بغضی چهل ساله که بی تو

شکسته در گلویم این چهل روز

 

                        سید محسن احمد زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 13:8  توسط لیله کوهی  | 

لب باز‌كن كه زخم مكرّر رسيده‌ است

يك كاروان شقايق پرپر رسيده است

از بارگاه قدس پي طوف اين حرم

يك آسمان كبوتر بي‌سر رسيده است

عرش خدا به خون زمين غوطه‌ مي‌خورد

زخمي مگر به قامت اكبر (س) رسيده است

يا اين كه بعد از آن همه گل‌هاي رنگ رنگ

هنگام جان‌فشاني اصغر (س) رسيده است

خون مي‌تراود از مژة آسمان مگر

زينب (س) به قتلگاه برادر رسيده است

يك اربعين پس از شب طور و تنور عشق

مي از خم حسين (ع) به ساغر رسيده است

بر ساحل فرات كه سرشار تشنگي‌ست

لب بازكن عزيز! كه خواهر رسيده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:56  توسط لیله کوهی  |